تبلیغات
نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی ، تا در میکده شادان و غزل خوان بروم! ... - مشورت!

نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی ، تا در میکده شادان و غزل خوان بروم! ...

مهرگان مبارکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشورت!

به این همه عقل و خرد و بینش و فهم و شعور زهرا حسودیم میشه!!!

کاش میشد که منم مثه اون فکر کنم...مثه اون زندگی کنم...

ولی من،خودمم؛با تمام خوبی ها و بدی هام...

من احساساتی تر از اونم،قبول؛

ولی منم منطق خودم رو دارم...

اون خیلی زندگی رو سخت می گیره...

من آسون گیر تر و امیدوارترم...

من و زهرا،دو دنیای دور از هم و متفاوتیم...

اما خیلی خیلی دوستش دارم...اونقدر که بهش حسودیم شد!!!

ولی خب چیکار کنم؟؟؟من که نمی تونم مثه اون باشم!

همونطور که اون نمی تونه مثه من باشه...

و "زمان"؛چیزی که همیشه کم میارم تا بتونم بیشتر "از خودم"بهش بگم...

افکارم رو،ایده هام رو،آرزوهام و برنامه هام رو براش توضیح بدم...

که شاید بفهمه من اینقدرها هم که نشون میدم،بچه نیستم!

فقط بیان اونچه که درک میکنم،برام خیلی سخته...واژه ها ازم فرار می کنن...!

به این شعر اعتقاد دارم:

"گفت آسان گیر بر خود کارها،کز روی طبع،

                                         سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت گیر..." 

(به یه قول دیگه هم:"مردمان سخت کوش"...ولی این هم یه روایتشه...)

امان از جامعه...


پ.ن۱:کاش زهرا ناراحت نشه که اینا رو اینجا نوشتم...

پ.ن۲:خدایا! میشه باهام حرف بزنی؟؟؟میشه کمکم کنی؟؟؟

‌شیرین
پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۱ ۱۴:۵۸
با سخت گرفتن دنیا که کلا" مخالفم!
زیاد عاقل بودنو دوست ندارم...
من میگم آدم باید اونقدری بفهمه که اموراتش به خوبی سپری بشه!
تصمیم درست بگیره.کارای درست...حرفای درست...اما اگه بین اینهمه درستی یه نادرست بیاد دیگه با هیچ نخ و سوزنی نمیشه این شکافو دوخت!
درسته احساس باعث میشه آدم حساستر باشه.اما همین احساس به زندگیه آدم زندگی می بخشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
و برای آخر حرفهات :
می خواهم مهمانی بگیرم...
یک مهمانیِ دو نفره...
من و ....
من و خدا...
به صرفِ قهوه...
قهوه ای تلخ...به تلخیِ خودم...
شاید برایش شکر هم گذاشتم...اما نه...
نمک می گذارم...
باید خدا را نمک گیر کنم...
می خواهم اینگونه او را مجبور کنم...
مجبور کنم تا او هم مرا دعوت کند...
به همان آرامش غریبی که در کنارش می توان داشت...
بازم شدی جرقه
تو مثل همیشه فوق العاده ای عزیزم!!!
به هر حال،بشر جایزالخطاست...
عسلـــــــــــ
شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۱ ۱۳:۵۶
سلام
ببخشید اینجا خونه گلاره خانومه...؟؟!!!
2 ساعته خونه ی ماست آخه برق خونمون زیاد میادد...من اینبار مهمونی اومدم

گلاره ی عزیزم...منم منطقی و سختگیر هستم اما تاحدودی...
تو این 22 سال زندگی به این نتیجه رسیدم که زندگی رو هر جور بگیری و هر جور بهش فکر کنی...اون طوری پیش میره ...برا همون یه ذره باید بی خیال باشیم...

چون من هر چقدر سخت میگیرم...زندگی بهم اونقدر سخت میگیره...
اما این زهرا خانم شما هم حق داره...شرایط ایجاب میکنه ....


سلام عسل خانوم...!
اینجا خونه اش نیست،وبلاگشه...!!!
خوش اومدین...
اتفاقا" اونم مثه شما آذریه...یعنی متولد آذره...!
فعلا" كه بدجوری زد تو برجكم و دلم رو شكست...!
عسلـــــــــــ
دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۱ ۱۰:۵۳
گلاره جان به خداااااااااا مامنظوری نداریم...شاید خیلی رکیم و حرفمونو چون بدون هیچ کم و کاستی به طرف میگیم همچین مشکلایی پیش میاددد...
مخصوصااااااا در برخورد با جنس مخالف چون خیلی خودمونو میگیریم...همیشه مشکل داریم...
بله...میدونم...منم اینطوری ام...(به خصوص در برخورد با جنس مخالف!)
ولی زهرا یکی از بهترین دوستای منه...توقع نداشتم با این صراحت و رکی آزار دهنده،دلمو بشکنه...می تونست نرم تر بگه...هر چند کاملا" درکش می کنم...


+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان 1394 ساعت 08:52 ب.ظ توسط Gelareh | نظرات()