تبلیغات
نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی ، تا در میکده شادان و غزل خوان بروم! ... - مرثیه ای برای کافه دانشجو،به یاد کافه دانشجو...

نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی ، تا در میکده شادان و غزل خوان بروم! ...

مهرگان مبارکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرثیه ای برای کافه دانشجو،به یاد کافه دانشجو...

 



 


درست است که من
همیشه از نگاه نادرست و طعنه‌ی تاریک ترسیده‌ام
درست است که زیرِ بوته‌ی باد سر بر خشتِ خالی نهاده‌ام
درست است که طاقتِ تشنگی در من نیست
اما با این همه گمان مَبَر که در بُرودتِ این بادها خواهم بُرید!
از جنوب که آمدم
لهجه‌ام شبیه سوال و ستاره بود
من شمال و جنوبِ جهان را نمی‌دانستم
هر کو پیاله‌ی آبی می‌دادم
گمانِ ساده می‌بُردم که از اولیای باران است
سرآغاز تمام پهنه‌ها
فقط میدان توپخانه و کوچه‌های سرچشمه بود
اصلا می‌ترسیدم از کسی بپرسم که این همه پنجره برای چیست؟
یا این همه آدمی چرا به سلام آدمی پاسخ نمی‌دهند ...!؟


از جنوب که آمدم
حادثه هم بوی نماز و نوزادِ سه روزه می‌داد
و آسانترین اسامی آدمیان
واژگانی شبیه باران و بوسه بود،
زیر آن همه باران بی‌واهمه
هیچ کبوتری خیس و خسته به خانه باز نمی‌آمد
روسپیان ... خواهران پشیمان آب و آینه بودند
اما با این همه کسی از منِ خیس، از من خسته نپرسید
که از نگاه نادرست و طعنه‌ی تاریک می‌ترسم یا نه؟
که از هجوم نابهنگام لکنت و گریه می‌ترسم یا نه؟
که اصلا هی ساده تو اهل کجایی؟
اهل کجایی که خیره به آسمان حتی پیش پای خودت را نمی‌پایی!


باز می‌رفتم
می‌رفتم میدان توپخانه را دور می‌زدم
و باز می‌آمدم همانجا که زنی فال حافظ و عشوه‌ی ارزان می‌فروخت
دل و دست بیدی در باد، دل و دستِ بیدی کنار فواره‌ها می‌لرزید.
و من خودم بودم
شناسنامه‌ای کهنه و پیراهنی پُر از بوی پونه و پروانه‌های بنفش!


حالا هنوز گاه به گاه سراغ گنجه که می‌روم
می‌دانم تمام آن پروانه‌ها مُرده‌اند
حالا پیراهنِ چرک آن سالها را به در می‌آورم
می‌گذارم روبروی سهمی از سکوت آن سالها و می‌گریم،

                                                                                    می‌گریم،

                                                                                              می گریم!
چندان بلند بلند که باران بیاید
و بدانم که همسایه‌ام باز مهمان و موسیقی دارد.
حالا دیگر از ندانستن شمال و جنوب جهان بغضم نمی‌گیرد
حالا دیگر از هر نگاه نادرست و طعنه‌ی تاریک نمی‌ترسم
حالا دیگر از هجوم نابهنگام لکنت و گریه نمی‌ترسم
حالا دیگر برای واژگان خفته در خمیازه‌ی کتاب
غصه‌ی بسیار نمی‌خورم
حالا به هر زنجیری که می‌نگرم بوی نسیم و ستاره می‌آید
حالا به هر قفلی که می‌نگرم کلامِ کلید و اشاره می‌بارد
هی! شاعر که می‌شوی، خیالِ تو یعنی حکومتِ دوست!
باور کنید منِ ساده، ساده به این ستاره رسیده‌ام
من از شکستن طلسم و تمرین ترانه
به سادگی‌های حیرتِ دوباره رسیده‌ام
درست است!
من هم دعاتان می‌کنم تا دیگر از هر نگاه نادرست نترسید
از هر طعنه‌ی تاریک نترسید
از پسین و پرده‌خوانیِ غروب
یا از هجوم نابهنگام لکنت و گریه نترسید
دوستتان دارم ای
سادگانِ صبور،‌ سادگان صبور!

                                                                                              سید علی صالحی                  

                                                                                                  

عسلـــــــــــ
شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۱ ۱۴:۲
مارو هم در غم خود شریک بدونیدددددددددد
بلاگ خوبی بود...حیف که حذف شده...


ممنون عسلم...
حیف كه حذفش كردن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اونم بدون مشورت و اطلاع قبلی...!!!!!!!!!!!!!
حیف كه بعد از مرگمون عزیز میشیم...
‌شیرین
شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۱ ۱۴:۴۹
آدمها گاهی چه ساده خودخواه می شوند....


گاهی؟؟؟ ساده؟؟؟خودخواهی یه دفعه به وجود نمیاد...
یکشنبه ۷ آبان ۱۳۹۱ ۲۳:۳۸
ســــــــلام...
اول می‌خواستم از شعر بسیار زیادی که انتخاب کرده بودین، تعریف و تشکر کنم.
ترجیح دادم جواب ایمیل‌تون رو بیام اینجا توی وبتون بدم؛ چون اتفاقاً خیلی وقت بود که می‌خواستم به اینجا سر بزنم اما...!
از کافه دانشجو که جز یاد و خاطره‌اش -که اونم داره کم‌کم واسه خودش نوستالوژیک میشه!- چیزی نمونده...اما در مورد کامنت هم‌کلاسم، آقای محمدی، راستش اطلاع دقیقی از این کلاس‌هایی که ایشون گفته ندارم اما تا جایی که من خبر دارم، حداقل تا این لحظه، هم‌چین کلاسی تشکیل نشده؛ البته اینم اضافه کنم که آقای محمدی ظاهراً قراره از سمت دبیر کمیته تحقیقات دانشجویی دانشکده‌مون انصراف بده!


ســــــــلام...
شعر بسیار زیاد؟؟؟ خواهش می کنم...خوشحالم که خوشتون اومده.
اما، مشکل اینترنت...؟ گریبان منم گرفته...!
بله متاسفانه...ولی می تونید از طریق صفحات ذخیره شده ی گوگل،پست ها رو دوباره ببینید...هرچند که کامنت ها قابل برگشت نیست...
ممنون از اطلاع رسانی تون...لطف کردین.
دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۱ ۱۵:۱۱
عجــــــــــــــب...!
خدا می‌دونه مخم چش شده که به جای "زیبا" نوشتم "زیاد".!.!
به هر حال، شعر زیاد زیبایی بود! ممنون


نه بابا! آدم گاهی تپق می زنه.توی تایپ کردن هم اشتباه،زیاد پیش میاد.به خصوص وقتی فکر مشغول باشه.پس نگرانی لازم نیست.فکر نمی کنم مخ تون چیزی اش شده باشه...
منم زیاد ممنونم...زیاد ســــــــــــپاس!


+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان 1394 ساعت 08:25 ب.ظ توسط Gelareh | نظرات()