تبلیغات
نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی ، تا در میکده شادان و غزل خوان بروم! ... - گنجشک های آواره...

نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی ، تا در میکده شادان و غزل خوان بروم! ...

مهرگان مبارکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گنجشک های آواره...

 

 

تازه داشتم خدا رو شکر می کردم که کلی گنجشک ناز و مامانی،همدم تنهایی هام هستن با سر و صداشون،با کارهای جالب شون،منو سر گرم می کنن...!

درخت تاکی که تا پشت پنجره ی اتاق من قد کشیده،آپارتمان صدها گنجشک شیطون و بامزه بود...که من گاهی،چند دقیقه می نشستم و نگاهشون می کردم و سیر نمی شدم...

شبها هم یهویی با صداهای ناگهانی که از خودشون در می آوردن،سکوت شبم رو به هم می زدن و غصه هامو به اندازه ی یه لبخند،ازم دور میکردن...

خوشحال بودم که پنجره ی اتاقم رو به یه منظره ی قشنگ باز میشه...رو به کوه و درخت سر سبز انگور و گنجشک ها و یاکریم ها...حتی این یاکریم ها توی مغازه ی پدرم و یکی از درخت های توت هم لونه ساخته بودن...و غروب آفتابی که گاهی قسمتی از اون رو می تونستم از پنجره ببینم...چه زندان قشنگی!!!

ولی حالا که پدرم شاخه های تاک رو هرس کرده،تاک من،دیگه قشنگ نیست؛دیگه با نگاه کردنش،روحم تازه نمیشه...گنجشک ها،آواره شدن...

شاید رفتن پیش گنجشکهای کوچه پشتی و با اونا زندگی می کنن...ولی،من غمگینم که دیگه پیش من نیستن...و من،تنهاتر شدم...


پ.ن: الان یادم اومد که دیشب خواب دیدم اتاقم پر از گنجشک های ریز و درشت بود...همه جا بودن...و جالب اینجاست که پرواز نمی کردن! فقط چسبیده بودن به همه چیز!!! شاید دلشون نمی خواست از پیش من برن...





چهارشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۱ ۱۸:۵۷
سلام...
میام میخونمت اما دلم با نوشته هات نیست...
نمیدونم چی شده ولی...دلم نمی خواد تورو اینجوری ببینم...
قدر تمام دوستای دیگم دوستت دارم و بهت احساس نزدیکی میکنم...
هوای وبت سنگین شده...آدم خفقان میگیره...
خبری از اون انرژی نیست...
مشکلاتتو بذار یه طرف ترازو و اعتقادت به خدارو بذار طرف دیگه ی ترازو...میبینی که اعتقادت به خدا و مهربونیش از تمام دردات سنگینتره...میبنی؟اعتقادت اینقدر نیرومنده...خودش چیه...
فراموش نکن ما به حال خودمون نیستیم...
یکی داره با یه نیرویی کنترلمون میکنه...تنهامون نمیذاره...هوامونو داره...
از اون آدم بدای قصه ها تا آدم خوباش...
همشونو دوست داره...
خدای من...خدای تو...اونقدر مهربونه که اگه یه شب سرتو بذاری رو شونه هاش و بغضتو بشکنی تسکینی بهت میده که هیچ جای دنیا نخواهی یافت...
گلاره به خودت برگرد...
من...بقیه ی دوستات...و همون گنجشکا خود واقعیتو می خوایم...


سلام شیرین عزیزم!
ممنونم از کامنت قشنگت،دل نگرونیت،و حرفهای خوبت...
منم خیلی دوستت دارم شیرین بیان...
انشاالله به زودی فضای وبم رو تغییر میدم...پاییز عزیز،در راه است...
پنجشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۱ ۲۰:۳۶
آخی کوچولوهاااا
چه خوابی دیدی آبجی


سلام ارغوانم!
آره...مدتها بود که خواب نمی دیدم یا یادم نمی موند؛ولی تازگی ها خوابهای عجیبی می بینم...و بد...
zahra.n
دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۱ ۲۲:۴۰
salam azizam belakhare saadat nasibam shod alayegheto bekhoonam.rasti emrooz yani doshanbeh 27/6 rooze dokhtare roozet mobarak fadat

سلام جیگر مامان! به تنهایی من خوش اومدی...سعادت از ماست که مخاطبم تو باشی...
بسیار ممنونم ازت! پس با این حساب،تو اولین کسی بودی که بهم تبریک گفتی؛منم روز دختر رو به دخمل ناز خودم تبریک میگم...
دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۱ ۲۳:۵۹
در پاییز سخنی است از تغییر ، نو شدن و غبار از دل زدودن...
و نه خیانت و ...


من عاشق پاییزم و اصلا" اونو غمگین نمیدونم...!
این پست رو هم همینطوری گذاشتم؛قضیه و داستان و ماجرایی نداره...
راستی! شما باید این کامنت رو برای پست بالا میذاشتین...
زینب
یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۱ ۲۰:۳۰
سلام دوسمبا نظر شیرین جان موافقم


سلام زینبم!
من که خدا رو شکر،الان خوبم...از فاز غم اومدم بیرون...ولی هنوز نگرانم...
زینب
سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۱ ۲۰:۴۳
الهی بمیرم نگران جه هستی؟تا دوستی مثه من داری غم هیجی رونخور
خدا نکنه عزیزدلم!!! نگو این حرفا رو که خیلی ناراحت میشم...
شیطونه میگه بگم:"چون تو رو دارم نگران همه چیزم...!!!" ولی من که حرف شیطونه رو گوش نمیدم!!! خیلی بهم آرامش میدی عزیزم...


+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان 1394 ساعت 07:18 ب.ظ توسط Gelareh | نظرات()