تبلیغات
نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی ، تا در میکده شادان و غزل خوان بروم! ... - دوباره زندگی...

نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی ، تا در میکده شادان و غزل خوان بروم! ...

مهرگان مبارکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوباره زندگی...



دقیقا" یک سال پیش...
دقیقا" یک سال بعد...
نفس هایم تنگ و سنگین اند...
اما تو را سپاس،که "هستند"...که هستم...
فرصتی دوباره...
کاش لایقش باشم این دوباره بودن و دوباره زیستن را...
جشن می گیرم لحظه ای را که از همه بریدم و تنها و تنها،تو را داشتم...
تنها به تو امید بستم...تنها تو را پرستیدم و تنها از تو یاری جستم...
جشن می گیرم قدر دانستن محبت خونی و خانوادگی را...
که قلب مان برای هم می تپد،حتی اگر گاهی...
جشن می گیرم ندانستن لیاقتی را که در من دیدی،و کاش سزاوارش باشم...





به پهلو می خوابم


و پاهایم را در شکم جمع می کنم.

جنین گونه!

با این امید که فردا،

با طلوع آفتاب،

متولد شوم...

اما در عجبم!

که 21 سال است

بستر،

مرا آبستن است،

و من،

گستاخانه،

نه سقط می شوم،

نه متولد...!


یکشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۱ ۰:۱۴
سعی کردم بفهمم!اما نفهمیدم!گویا نیایشیست بین تو و خدایت!
ادامه ی مطلب...فوق العاده بود!
ناخودآگاه تو فهمیده است شیرینم...چون یک سال پیش،آن را با تو گفتم...
باز هم به تو خواهم گفت...
ممنون از لطف و مهربانی تو...
یکشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۱ ۰:۳۷
یعنی تولد 21 سالگی تونه ؟
الان نه...! اون که بیش از چهل روز دیگه است...
ولی روزیه که خداوند عمر دوباره ای به من داد(دارم به این فکر میکنم که چرا داد؟؟؟)...
دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۱ ۱۸:۹
که ما و خانواده و دوستاتون و این همه آدم توی این جامعه از وجود شما بهره ببرند.جامعه به روانشناس و مشاور های خوب خیلی احتیاج داره


کاش اینقدر مفید باشم...!!!
چهارشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۱ ۰:۵۵
مطمئن باشید هستید


ممنون...
zahra.n
دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۱ ۲۲:۴۶
wooooooow kheyli ghashang boood gelareh jooonam
خوشحالم که دوست داشتی...قابل تو رو نداره...


+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان 1394 ساعت 07:16 ب.ظ توسط Gelareh | نظرات()