تبلیغات
نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی ، تا در میکده شادان و غزل خوان بروم! ... - جیغ...

نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی ، تا در میکده شادان و غزل خوان بروم! ...

مهرگان مبارکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جیغ...

http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/MunchScream.jpg


پ.ن1: ادامه ی مطلب لطفا"...
پ.ن2:دیروز جشن امردادگان بود...فرخنده باد...:)
پ.ن3:یاد شاملو بخیر...



همه بت‌هایم را می‌شکنم
تا فرش کنم بر راهی که تو بگذری
برای شنیدنِ ساز و سرودِ من.

 .

 . 

 .

من از آن روز که نگاهم دوید 

 و پرده‌های آبی و زنگاری را شکافت  

 

و من به چشمِ خویش انسانِ خود را دیدم 

 که بر صلیبِ روحِ نیمه‌اش 

 به چارمیخ آویخته است در افقِ شکسته‌ی خونین‌اش،
 

دانستم که 

 در افقِ ناپیدای رودرروی انسانِ من  

ــ میانِ مهتاب و ستاره‌ها ــ  

چشم‌های درشت و دردناکِ روحی که  

به دنبالِ نیمه‌ی دیگرِ خود می‌گردد شعله می‌زند. 

 

و اکنون آن زمان دررسیده است  

که من به صورتِ دردی جان‌گزای درآیم؛
 

دردِ مقطعِ روحی که  

شقاوت‌های نادانی، آن را ازهم‌دریده است.

 

و من اکنون
یک‌پارچه دردم... 

 . 

 .

 .

میانِ آرزوهایم خفته‌ام. 


آفتابِ سبز، 

 تبِ شن‌ها و شوره‌زارها را  

در گاهواره‌ی عظیمِ کوه‌های یخ می‌جنباند  

 

و خونِ کبودِ مردگان  

در غریوِ سکوتِشان از ساقه‌ی بابونه‌های بیابانی بالا می‌کشد؛ 


و خستگیِ وصلی که امیدش با من نیست،  

مرا با خود بیگانه می‌کند: 


خستگیِ وصل،  

که به‌سانِ لحظه‌ی تسلیم،  

سفید است و شرم‌انگیز.

 .

 .  

 .

و این منم  

 که خواهشی کور و تاریک  

در جایی دور و دست نیافتنی از روحم ضجه می‌زند.

 

و چه چیز آیا،  

چه چیز بر صلیبِ این خاکِ خشکِ عبوسی که  

سنگینیِ مرا متحمل نمی‌شود میخ‌کوبم می‌کند؟ 

 

آیا این همان جهنمِ خداوند است  

که در آن  

جز چشیدنِ دردِ آتش‌های گُل‌انداخته‌ی کیفرهای بی‌دلیل  

راهی نیست؟

  

و کجاست؟  

به من بگویید که کجاست   

خداوندگارِ دریای گودِ خواهش‌های پُرتپشِ هر رگِ من،  

که نامش را جاودانه با خنجرهای هر نفسِ درد  

بر هر گوشه‌ی جگرِ چلیده‌ی خود نقش کرده‌ام؟ 

 

و سکوتی به پاسخِ من،  

سکوتی به پاسخِ من!
سکوتی به سنگینیِ لاشه‌ی مردی که امیدی با خود ندارد!

 . 

 .

 .

میانِ دو پاره‌ی روحِ من هواها و شهرهاست
انسان‌هاست با تلاش‌ها و خواهش‌هاشان
دهکده‌هاست با جویبارها
و رودخانه‌هاست با پل‌هاشان، ماهی‌ها و قایق‌هاشان. 


میانِ دو پاره‌ی روحِ من طبیعت و دنیاست ــ 


دنیا 


من نمی‌خواهم ببینمش! 

.

تا نمی‌دانستم که پاره‌ی دیگرِ این روح کجاست،  

رؤیایی خالی بودم:   

ـ رؤیایی خالی، بی‌سر و ته، بی‌شکل و بی‌نگاه... 

 

و اکنون  

که میانِ این دو افقِ  بازیافته  

سنگ‌فرشِ ظلم خفته است  

 می‌بینم که دیگر نیستم، 

 دیگر هیچ نیستم  

حتی سایه‌ ای که از پسِ جانداری بر خاک جنبد.

 .

 . 

 .

شبِ پرستاره‌ی چشمی  

در آسمانِ خاطره‌ام طلوع کرده است:  

                      دور شو آفتابِ تاریکِ روز!   

دیگر نمی‌خواهم تو را ببینم،  

دیگر نمی‌خواهم،  

نمی‌خواهم هیچ‌کس را بشناسم! 

.
میانِ همه این انسان‌ها که من دوست داشته‌ام
میانِ همه آن خدایان که تحقیر کرده‌ام 
کدامیک آیا از من انتقام باز می‌ستاند؟ 


و این اسبِ سیاهِ وحشی که در افقِ توفانیِ چشمانِ تو چنگ می‌نوازد  

با من چه می‌خواهد بگوید؟

 .

 .

 .

انسانی را در خود کشتم
انسانی را در خود زادم

 

و در سکوتِ دردبارِ خود مرگ و زندگی را شناختم.
 

اما میانِ این هر دو،  

لنگرِ پُررفت‌وآمدِ دردی بیش نبودم: 


دردِ مقطعِ روحی
که شقاوت‌های نادانی‌اش ازهم‌دریده است... 


تنها
هنگامی که خاطره‌ات را می‌بوسم   

در می‌یابم 

 دیری‌ست که مرده‌ام  


چرا که لبانِ خود را 

 از پیشانیِ خاطره‌ی تو سردتر می‌یابم


از پیشانیِ خاطره‌ی تو ...


سعید
دوشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۱ ۱۷:۱۱
یکی پازل 1024 تکه ای این نقاشی رو به من هدیه داد . من اولش خیلی خوشم اومد ولی بعدا نه.
آخه می دونید اسم تابلو ش هم "جیغ" است.یه کم ترسناکه ولی خیلی حرف برای گفتن داره.


چه هدیه ی خوبی!
چرا خوشتون نیومد؟؟؟
بله می دونم...منم دیدم حرفهایی رو که میخوام بزنم،توی این تابلو هست...گفتم به جای گفتن اونا،عکس این تابلو رو بذارم...
خب از حرف های این تابلو می گفتین...!
سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۱ ۱۱:۴۰
طولانی اما لبریز!جالب بود...واسه فهمیدنش این بار دوم بود که خوندمش

ممنون...
یه احساس مثبت از کامنتت بهم منتقل شد...
حرفهای دلم بود...
سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۱ ۲۲:۲
به به!چه رنگی ریختی تو وبلاگت...مبارکه


ممنون...ولی حس میکنم اونی که میخوام نشده!!! من چقدر توی انتخاب قالب وبلاگ سختگیرم!!!!
جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۱ ۰:۵۴
خوشم نیومد که خوب...خوب یه کم ترسناکه
خود ادوراد مونش نترسیده ینی ؟


آره...ترسناکه...جیغی که از نهاد یه آدم بلند میشه...! فریادی از سر ناباوری،ترس،نگرانی،ویرانی،....تنهایی...بایدم ترسناک و تکان دهنده باشه!!!!
خودش درباره ی این تابلو گفته:
"«یک روز عصر قدم‌زنان در راهی می‌رفتم؛ در یک سوی مسیرم شهر قرار داشت و در زیر پایم آبدره. خسته بودم و بیمار. ایستادم و به آن سوی آبدره نگاه کردم؛ خورشید غروب می‌کرد. ابرها به رنگ سرخ، همچون خون، درآمده بودند. احساس کردم جیغی از دل این طبیعت گذشت؛ به نظرم آمد از این جیغ آبستن شده‌ام. این تصویر را کشیدم. ابرها را به رنگ خون واقعی کشیدم. رنگ‌ها جیغ می‌کشیدند. این بود که جیغ از سه‌گانهٔ کتیبه پدید آمد.»
جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۱ ۱۷:۲۷
عجب
پس که این طور بوده حکایت این نقاشی.

برای نوشتن مثلا نگاه مهربان یا هر چیز دیگر نیازی به کد و این جور حرفا نیست.
برید تو قسمت ویرایش قالب وبلاگتون . واژه ی "نظر" رو از اون جا پاک کنید و به جایش بنویسید مثلا : بوق ، نگاه مهربان ، قورباغه و یا هرچیزی که دلتون می خواد.
یک جا هم نوشته : "یک نظر"
اونجا هم "نظر " رو پاک کنید و واژه ی دلخواهتون رو بنویسید.

ممنونم از راهنمایی تون....
بوق؟؟؟ قورباغه؟؟؟ دست شما درد نکنه دیگه!!! یعنی اینا به وبلاگ من میان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!
SepIdeH
شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۱ ۹:۴
آفتاب تاریک روز!...
خیلی زیبا بود
من بیشتر از متن ترسیدم تا تصویر!


من دیگه دارم از همه چیز می ترسم!!!!


+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان 1394 ساعت 08:05 ب.ظ توسط Gelareh | نظرات()