تبلیغات
نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی ، تا در میکده شادان و غزل خوان بروم! ... - جهالت...

نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی ، تا در میکده شادان و غزل خوان بروم! ...

مهرگان مبارکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جهالت...

جمعه رفته بودیم دهات...(دوست ندارم کلاس بذارم و بگم"روستا"...! میخوام راحت حرف بزنم...!)دختراشون فقط تا کلاس پنجم ابتدایی میتونستن درس بخونن...و چون تا دهات دیگه که راهنمایی و دبیرستان داشته باشه،خیلی فاصله بود،بعدش باید ترک تحصیل میکردن...و مدتی بعد هم خواستگارهایی که تو سن ۱۲-۱۳ سالگی در خونه شونو میزدن و باید با یکیشون ازدواج می کردن...حدیث کلاس پنجم بود...شاید میدونست که به زودی باید برای همیشه کتاب و درس رو کنار بذاره و به فکر بچه داری و شوهرداری باشه...!!! ازم پرسید کلاس چندمی؟ گفتم تو چی حدس می زنی؟ گفت کلاس ۱۲...گفتم دانشجو ام...فکر کنم نفهمید دانشجو یعنی چی...؟؟؟

پی نوشت: نمی خواستم پست بذارم،ولی وقتی دلت بخواد حرفی رو بزنی،میزنی...

 






سه شنبه ۹ خرداد۱۳۹۱ ساعت: 14:30 توسط:عسلــــــــــــ





ما بیشتر!!!!!!!
 وب سایت   ایمیل



سه شنبه ۹ خرداد۱۳۹۱ ساعت: 23:39 توسط:ارغوانــ
سلام
نازم شما هیچ وقت فراموش نمیشی سیو شدی گلم




سلام از ماست...
ممنونم ارغوانم...
 وب سایت   ایمیل



چهارشنبه ۱۰ خرداد۱۳۹۱ ساعت: 19:30 توسط:‌شیرین
این پستهای بی گاهو دوس دارم!!!
البته این زندگیی های سادرو هم دوست دارم!
اما این عدم وجود امکانات که مانع ادامه ی تحصیل میشه دوست ندارم!




غافلگیری،خیلی وقتا لذت بخشه...(البته گاهی هم نه!)
من بدون امكانات نمیتونم زندگی كنم!!!
 وب سایت   ایمیل



سه شنبه ۲۳ خرداد۱۳۹۱ ساعت: 20:55 توسط:SepIdeH
اینجور وقتا فقط کافیه یکی بگه آدما خودشون سرنوشتشون رو میسازن...
اونوقت با تمام وجود دوست دارم تا جایی که میخوره کتکش بزنم!!!




كاملا" باهات موافقم و كمكت میكنم....! روی منم حساب كن!!!
 وب سایت   ایمیل



شنبه ۲۱ مرداد۱۳۹۱ ساعت: 17:52 توسط:آزاده
رو کتک منم حساب کنین!!!!
گلاره؟؟؟؟؟ این جبره ولی دلت نمیاد بپذیریش!!!!!!چون در عین واقعیت تلخه!!!




مرسی از همکاریت! ما چقدر قلدریم!!! یه باند خلافکاری واسه خودمون درست کردیم ها!!!!
راست میگی...واقعیت،همیشه تلخه!
 وب سایت   ایمیل





+ نوشته شده در جمعه 17 مهر 1394 ساعت 11:59 ق.ظ توسط Gelareh | نظرات()