تبلیغات
نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی ، تا در میکده شادان و غزل خوان بروم! ... - آنـكــه عـــاشــق اســـت دعـــا می كــند....

نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی ، تا در میکده شادان و غزل خوان بروم! ...

مهرگان مبارکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آنـكــه عـــاشــق اســـت دعـــا می كــند....









بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی پشمی به تن داشت و چای می نوشید؛بی خیال.فنجان چای اما،از خاطره پر بود و انگار حکایت می کرد از مزرعه ی چای و دختر چایکار و حکایت می کرد از لبخندش که چه نمکین بود و چشم هایش که چه برقی می زد و دست هایش که چه خسته بود و دامنش که چه قدر گل داشت...چای،خوش طعم بود.پس حتما" آن دختر چایکار،عاشق بوده و آن که عاشق است،دلشوره دارد،و آن که دلشوره دارد،دعا می کند و آن که دعا می کند،حتما" خدایی دارد.پس دختر چایکار،خدایی داشت..


ژاکت پشمی گرم بود و او از گرمای ژاکت،تا گرمای آغل رفت و تا گوسفندان و تا آن کوه بلند و آن روستای دور و آن چوپان که هر گرگ و میش و هر خروس خوان،راهی می شد.و تنها بود و چشم می دوخت به دور دست ها و نی می زد و سوز دل داشت.و آن که سوز دل دارد و نی می زند و چشم می دوزد و تنهاست،حتما" عاشق است و آن که عاشق است،دعا می کند و آن که دعا می کند،حتما" خدایی دارد.پس چوپان خدایی داشت...

دست بر دسته ی صندلی اش گذاشت.دست بر حافظه ی چوب و چوب،نجار را به یاد آورد و نجار،درخت را و درخت،دهقان را و دهقان همان بود که سالهای سال،نهال کوچک را آب داد و کود داد و هرس کرد و پیوند زد.و دل به هر جوانه بست و دل به هر برگ کوچک...و آن که می کارد و دل می بندد و پیوند می زند،امیدوار است و آن که امید دارد،حتما" عاشق است و آن که عاشق است،دعا می کند و آن که دعا می کند،حتما" خدایی دارد.پس دهقان،خدایی داشت...

و او که بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی به تن داشت و چای می نوشید،با خود گفت:"حال که دختر چایکار و چوپان جوان و دهقان پیر،خدایی دارند،پس برای من هم خدایی است..."

و چه لحظه ای بود آن لحظه که دانست از صندلی چوبی و ژاکت پشمی و فنجان چای هم،به خدا راهی است...!

   " هر قاصدکی یک پیامبر است "، عرفان نظرآهاری



شاید عجیب باشه ولی حتی با نگاه کردن به این عکس،عطر گل محمدی رو احساس می کنم.... 
 



+ نوشته شده در جمعه 17 مهر 1394 ساعت 12:57 ب.ظ توسط Gelareh | نظرات()