تبلیغات
نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی ، تا در میکده شادان و غزل خوان بروم! ... - خاطرات اتوبوسی!

نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی ، تا در میکده شادان و غزل خوان بروم! ...

مهرگان مبارکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطرات اتوبوسی!




چون هر روز با اتوبوس میرم دانشکده و بازار و....! خاطرات اتوبوسی زیاد دارم.یه جورایی توی درس روانشناسی اجتماعی هم بهم کمک میکنه! همین چند دقیقه ی پیش،وقتی سوار اتوبوس بودم،دیدم خانوم "ثریا شیرزادی"* هم توی همون اتوبوس هستن.توی قسمت زنانه جا نبود؛ولی قسمت مردانه صندلی خالی داشت.خانوم شیرزادی گفتن برو اونجا بشین.گفتم:"من عقیده دارم صندلی های قسمت مردونه،حق آقایونه.و درست نیست که خانوما اونجا بشینن." خانوم شیرزادی تونست مادرم رو راضی کنه که بره و اونجا بشینه،ولی من رو نه! بعد به مادرم گفت:"این (یعنی من!) اگه به حرف کسی گوش میداد،الان شوهر کرده بود!!!"


و نصیحتم کرد که اینقدر مردها رو تحویل نگیر و به فکر خودت باش و از این حرفهای آنتی پسر!

گفت سال ۵۴ که دانشجوی ادبیات نمایشی بوده،بیشتر از درس تئاتر،روانشناسی و روانکاوی می خونده چون توی کار بازیگری،بهش کمک میکنه.مثل همه ی کسایی که تا می فهمن دانشجوی روانشناسی ام،ازم میخوان روانکاوی شون کنم!،همینو  ازم خواست و من بازم مثل همیشه،از زیرش در رفتم!

بهش گفتم:"شما منو روانکاوی کنین!" گفت:"روانکاوی ات کردم! خیلی به عقایدت مقیدی!(به قول ما روانشناسها:فراخودت قویه!) این خوب نیست.پسر من هم اینطوریه.توی این روزگار،نباید اینقدر دست و پای خودت رو ببندی و...."از این حرفها....

راست می گفت.تا حالا چند نفر دیگه هم اینو بهم گفتن.خودمم میدونم.این فراخود قوی،همیشه باعث میشه احساس وظیفه کنم....و احساس گناه....فکر می کنم همیشه باید خوب باشم و اگه کسی رو حتی اتفاقی،برنجونم،خیلی ناراحت میشم....مدام دارم خودمو بررسی می کنم و از خودم انتقاد می کنم....و مدام خودم رو سرزنش می کنم....

اما نمی تونم اینجوری نباشم! یه چیزی بهم میگه که نباید آرمانهام رو از دست بدم...باید به ایده آل هام برسم...در واقع،می خوام به جای اینکه به اندازه ی تلاشم آرزو کنم،به اندازه ی "آرزوم" تلاش کنم...

نمیخوام رویاهامو با دنیای زشت واقعی،عوض کنم....حتی اگه به خاطرش رنج بکشم.....

این روزها،خیلی دلم گرفته....غم سنگینی روی دلمه که به کسی نمی تونم بگم....

 

برای چشمانم،نماز باران بخوان!

بغض کرده؛

ابریست؛

اما نمی بارد!!!

آه که این روزها،چقدر سنگینم......!

 

 

*خانوم ثریا شیرزادی،از هنرمندان و بازیگران کرمانشاهی هستند.

 

 





 

چهارشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۰ ۱۸:۵۶
یچی بگم ؟؟؟
من الان یمدتیه دارم یسری اتفاقاتو که تو اتوبوس و تاکسی برام روی داده رو می نویسم
عنوانشم شبیه اینه
شایدم یروز بزارمش وب
بوگو.....!
آفرین! خوشحال میشم بخونمشون.....
الان اینو گفتی که من نگم از من تقلید کرد؟؟؟
جمعه ۱۲ اسفند ۱۳۹۰ ۱۵:۱۲
آخی رضا یزدانیهآخی...چقدر گوگوله
به به!دختر مقید به عقاید!بله منم با خانوم شیرزادی موافقماما تو همه جوره خوبی...
آره! منم آهنگ هاشو دوست دارم...
خوب از راه دور منو آنالیز می کنی ها!!!!
لطف داری....ولی همونطور که گفتم،"فراخود قوی"،همیشه هم خوب نیست...دارم سعی می کنم یه کم،فقط یه کم،تضعیفش کنم!
قربون مرام و معرفت شیرین جونم که همیشه لطف داره و به من سر میزنه...اولین چراغ کامنت هامم تو روشن کردی....
شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۰ ۱۸:۵۲
قربونت همه چی به نزدیکیو دیدن نیست!من از راه دور حس میکنم شما خیلی هم دوس داشتنیو با اخلاقی...
فدات شم عزیزم وظیفست...
چه جالب! منم اینطور حس میکنم!(البته درباره ی تو!)
وظیفه ی خانومیته شیرینم!(میگم ما چه نونی به هم قرض میدیم ها!!!)
یکشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۰ ۱۶:۲۶
خوشم میاد کم نمیاریقربونت...
همه همینو بهم میگن...خدا کنه آدم تو "عشق" و "زندگی" کم نیاره!
یکشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۰ ۲۳:۴۶
اره خب ترسیدم بعدا یه چی بگی ... گفتم از الان بگم که حرفی برای بعد نباشه
عزیزی....نترس! من اینجام!
والله شما که سابقه تون از ما توی وبلاگ نویسی بیشتره! ما باید در محضر شما تلمذ کنیم...اگه من از شما تقلید نکنم شما از من تقلید نمی کنین....تعارف نبود! جدی گفتم...
چهارشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۰ ۲۲:۲۶
ممنون عزیزم لطف دارید شما...
هدف از گفتن اون این بود که
برام جالب بود که 2 نفر یکم شبیه هم فکر کنن...


آره! جالبه...






+ نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر 1394 ساعت 01:04 ب.ظ توسط Gelareh | نظرات()