تبلیغات
نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی ، تا در میکده شادان و غزل خوان بروم! ...

نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی ، تا در میکده شادان و غزل خوان بروم! ...

مهرگان مبارکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آخ اگه بارون بزنه...!

 

http://www.upsara.com/images/8ar2h49lour36osvylb9.jpg

دیشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسی آبدار با پنجره داشت

یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد

چک چک، چک چک... چکار با پنجره داشت؟




پ.ن۱: سکوت:حرفهایی هست برای گفتن،که اگر "گوشی" نبود، نمی گوییم؛

و حرفهایی هست برای "نگفتن"،حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند...

 حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد، حرفهای بی تاب و طاقت فرسا،که همچون زبانه های بی قرار آتشند، و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،کلماتی که پاره های بودن آدمی اند... دکتر شریعتی

پ.ن۲:ما ز یاران چشم یاری داشتیم/خود غلط بود آنچه می پنداشتیم...

پ.ن۳:به میمنت اولین باران پاییزی،دعوت تون می کنم به ادامه ی مطلب...




 

 



ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان 1394 ساعت 07:53 ب.ظ توسط Gelareh | نظرات()



مشورت!

به این همه عقل و خرد و بینش و فهم و شعور زهرا حسودیم میشه!!!

کاش میشد که منم مثه اون فکر کنم...مثه اون زندگی کنم...

ولی من،خودمم؛با تمام خوبی ها و بدی هام...

من احساساتی تر از اونم،قبول؛

ولی منم منطق خودم رو دارم...

اون خیلی زندگی رو سخت می گیره...

من آسون گیر تر و امیدوارترم...

من و زهرا،دو دنیای دور از هم و متفاوتیم...

اما خیلی خیلی دوستش دارم...اونقدر که بهش حسودیم شد!!!

ولی خب چیکار کنم؟؟؟من که نمی تونم مثه اون باشم!

همونطور که اون نمی تونه مثه من باشه...

و "زمان"؛چیزی که همیشه کم میارم تا بتونم بیشتر "از خودم"بهش بگم...

افکارم رو،ایده هام رو،آرزوهام و برنامه هام رو براش توضیح بدم...

که شاید بفهمه من اینقدرها هم که نشون میدم،بچه نیستم!

فقط بیان اونچه که درک میکنم،برام خیلی سخته...واژه ها ازم فرار می کنن...!

به این شعر اعتقاد دارم:

"گفت آسان گیر بر خود کارها،کز روی طبع،

                                         سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت گیر..." 

(به یه قول دیگه هم:"مردمان سخت کوش"...ولی این هم یه روایتشه...)

امان از جامعه...


پ.ن۱:کاش زهرا ناراحت نشه که اینا رو اینجا نوشتم...

پ.ن۲:خدایا! میشه باهام حرف بزنی؟؟؟میشه کمکم کنی؟؟؟


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان 1394 ساعت 07:52 ب.ظ توسط Gelareh | نظرات()



همه چیز از همه جا!

استاد روانشناسی تجربی چقدر مغروره...!!! کلاسش هم بیشتر شبیه کلاس اندیشه ی اسلامیه...!!!

موقع انتخاب واحد،درس روانشناسی شخصیت رو با یه استاد فوق العاده بر می داری،سر کلاس که میری،یه استاد کارشناسی ارشد بی تجربه ی نچسب رو می بینی!!! نه میشه واحد رو حذف کرد،نه میشه اعتراض کرد،نه میشه با مسئولین دانشکده کل کل کرد! اوج احترام به دانشــــــــــجو....!!!

یکی از دوستان! می گفت:"حاضرم جذام بگیرم ولی آلزایمر نگیرم!!! وقتی آلزایمر بگیری و همه ی "خاطراتت" رو فراموش کنی،انگار اصلا" زندگی نکردی...آدم ِ بی خاطره...

اگه با خوک کشتی بگیری،تو کثیف میشی،ولی اون از این کار لذت می بره! پس با سکوتت همه چیز رو محکوم کن...

 

یکی از عادت های خوبم،اینه که از هر چیز و هر کس که خوشم بیاد،بهش میگم...شاید نیاز داشته باشه بدونه که خواستنیه و این خیلی روی کارهاش و سرنوشتش تاثیر بذاره...شاید نیاز داشته باشه بدونه که دوستش داری...دوستت دارم ها را،نمی گذارم برای روز مبادا...شاید امروز،روز مبادا باشد...

 

پنجشنبه،روز حافظ عزیز بود...یه شعر خوب ازش گذاشتم توی ادامه ی مطلب...

 


بحری‌ست بحرِ عشق، كه هیچش كناره نیست
 آن‌جا جز آن كه جان بسپارند چاره نیست

هر دم كه دل به عشق دهی خوش دمی بود
در كار خیر، حاجتِ هیچ استخاره نیست

ما را ز منعِ عقل مترسان و مِی بیار !
كان شَحْنِه در ولایت ما هیچ كاره نیست!


فرصت شمر طریقه رندی، كه این طریق
چون راه گنج، بر همه كس آشكاره نیست


رویش به چشم پاك توان دید- چون هِلال-
هر دیده جای جلوه ی آن ماه‌پاره نیست!


از چشم خود بپرس كه ما را كه می كشد؟!
جانا! گناه طالع و جُرمِ ستاره نیست

نگرفت در تو گریه ی حافظ به هیچ روی!
حیرانِ آن دلم كه كم از سنگِ خاره نیست!

ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان 1394 ساعت 07:51 ب.ظ توسط Gelareh | نظرات()



مرثیه ای برای کافه دانشجو،به یاد کافه دانشجو...

 



 


درست است که من
همیشه از نگاه نادرست و طعنه‌ی تاریک ترسیده‌ام
درست است که زیرِ بوته‌ی باد سر بر خشتِ خالی نهاده‌ام
درست است که طاقتِ تشنگی در من نیست
اما با این همه گمان مَبَر که در بُرودتِ این بادها خواهم بُرید!
از جنوب که آمدم
لهجه‌ام شبیه سوال و ستاره بود
من شمال و جنوبِ جهان را نمی‌دانستم
هر کو پیاله‌ی آبی می‌دادم
گمانِ ساده می‌بُردم که از اولیای باران است
سرآغاز تمام پهنه‌ها
فقط میدان توپخانه و کوچه‌های سرچشمه بود
اصلا می‌ترسیدم از کسی بپرسم که این همه پنجره برای چیست؟
یا این همه آدمی چرا به سلام آدمی پاسخ نمی‌دهند ...!؟


از جنوب که آمدم
حادثه هم بوی نماز و نوزادِ سه روزه می‌داد
و آسانترین اسامی آدمیان
واژگانی شبیه باران و بوسه بود،
زیر آن همه باران بی‌واهمه
هیچ کبوتری خیس و خسته به خانه باز نمی‌آمد
روسپیان ... خواهران پشیمان آب و آینه بودند
اما با این همه کسی از منِ خیس، از من خسته نپرسید
که از نگاه نادرست و طعنه‌ی تاریک می‌ترسم یا نه؟
که از هجوم نابهنگام لکنت و گریه می‌ترسم یا نه؟
که اصلا هی ساده تو اهل کجایی؟
اهل کجایی که خیره به آسمان حتی پیش پای خودت را نمی‌پایی!


باز می‌رفتم
می‌رفتم میدان توپخانه را دور می‌زدم
و باز می‌آمدم همانجا که زنی فال حافظ و عشوه‌ی ارزان می‌فروخت
دل و دست بیدی در باد، دل و دستِ بیدی کنار فواره‌ها می‌لرزید.
و من خودم بودم
شناسنامه‌ای کهنه و پیراهنی پُر از بوی پونه و پروانه‌های بنفش!


حالا هنوز گاه به گاه سراغ گنجه که می‌روم
می‌دانم تمام آن پروانه‌ها مُرده‌اند
حالا پیراهنِ چرک آن سالها را به در می‌آورم
می‌گذارم روبروی سهمی از سکوت آن سالها و می‌گریم،

                                                                                    می‌گریم،

                                                                                              می گریم!
چندان بلند بلند که باران بیاید
و بدانم که همسایه‌ام باز مهمان و موسیقی دارد.
حالا دیگر از ندانستن شمال و جنوب جهان بغضم نمی‌گیرد
حالا دیگر از هر نگاه نادرست و طعنه‌ی تاریک نمی‌ترسم
حالا دیگر از هجوم نابهنگام لکنت و گریه نمی‌ترسم
حالا دیگر برای واژگان خفته در خمیازه‌ی کتاب
غصه‌ی بسیار نمی‌خورم
حالا به هر زنجیری که می‌نگرم بوی نسیم و ستاره می‌آید
حالا به هر قفلی که می‌نگرم کلامِ کلید و اشاره می‌بارد
هی! شاعر که می‌شوی، خیالِ تو یعنی حکومتِ دوست!
باور کنید منِ ساده، ساده به این ستاره رسیده‌ام
من از شکستن طلسم و تمرین ترانه
به سادگی‌های حیرتِ دوباره رسیده‌ام
درست است!
من هم دعاتان می‌کنم تا دیگر از هر نگاه نادرست نترسید
از هر طعنه‌ی تاریک نترسید
از پسین و پرده‌خوانیِ غروب
یا از هجوم نابهنگام لکنت و گریه نترسید
دوستتان دارم ای
سادگانِ صبور،‌ سادگان صبور!

                                                                                              سید علی صالحی                  

                                                                                                  


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان 1394 ساعت 07:25 ب.ظ توسط Gelareh | نظرات()



مهر بی مهر...!

 

13 مهرماه پارسال...ساعت،حدودا" 2 نیمه شب...
یه دفعه،صدای زنگ تلفن،سکوت سنگین نیمه شب خونه رو شکست...تلفنی گفتن که پدربزرگ سرطانی من،فوت شده...و بعد،صدای گریه ی مادر...زیاد هم غیرمنتظره نبود...سه ماهی میشد که هر لحظه،آماده ی شنیدن این خبر بودیم...پدر و مادرم رفتن خونه ی پدربزرگ...منم که توی خواب و بیداری،فقط فهمیدم چی شده،سعی کردم دوباره بخوابم...فردا صبح،داداشی مدرسه می رفت...باید براش ناهار درست می کردم...صبح بیدار شدم،ناهار رو درست کردم...خونه،سوت و کور بود...از بی احساسی خودم تعجب کردم! چرا گریه ام نمیومد؟؟؟رفتم پای کامپیوتر...انگار باید اینو به یکی می گفتم...گفتم که پدربزرگم دیشب،برای همیشه خوابید...راحت ِ راحت...دیگه درد نمی کشه...و بغضم ترکید...شاید اگه اینا رو نمی گفتم،راحت نمی شدم...امسال،توی اولین سالگرد رفتن پدربزرگ،تنها رفتیم سر خاکش...با سه شاخه گل...توی یک سال،چه اتفاق هایی که نمیفته...!!!


پ.ن:نمیدونم چرا از دیروز تا حالا،تمام بدنم درد میکنه...احساس کوفتگی میکنم...حوصله ی خودمم ندارم...میدونم که سرماخوردگی نیست؛ولی نمیدونم چیه؟؟؟؟؟!!!!!!!!


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان 1394 ساعت 07:24 ب.ظ توسط Gelareh | نظرات()



بازدید های یواشکی...!


وقتی دلم می گیرد،

می نویسم برای تو...

اما همه می خوانند،

جز تو...!!!!!!




پ.ن۱: آمارگیر...آمارگیر...

پ.ن۲:زینب توی اتوبوس،با یه لحن خیلی معصومانه و کودکانه گفت:"گلاره! این دختر ِ مو فرفری خوشگله،داره گریه می کنه..."یعنی چه غمی داشت که اونقدر براش سنگین بود که نگاه دیگران نتونست جلوی برملا شدنش رو بگیره...؟؟؟


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان 1394 ساعت 07:24 ب.ظ توسط Gelareh | نظرات()



عبادت...


 
 
اگر عشق،آخرین عبادت ما نیست،

پس آمده ایم اینجا

برای کدام درد بی شفا

شعر بخوانیم و باز به خانه برگردیم...؟!!!



سید علی صالحی

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان 1394 ساعت 07:23 ب.ظ توسط Gelareh | نظرات()



زبان مادری...

http://www.upsara.com/images/f3ehstuedkvplnhr7sb.jpg

امیرمحمد کوچولو،(پسر یکی از اقوام)هنوز دو ساله نشده...خیلی خوشگل و شیرینه ماشاالله.وقتی دیدمش،اول فکر کردم دختره!


چیزی که خیلی برام جالب بود و هم خوشحالم کرد و هم دلتنگ،این بود که کُردی حرف می زد...! وقتی می بینم که خانواده ای،فرهنگ و اصالتشون رو اونقدر دوست دارن که با بچه هاشون کُردی حرف می زنن و زبان اول بچه هاشون،همون زبان مادری شونه،احساس غرور و افتخار می کنم...احساس می کنم هنوز هم کسانی هستن که پاسدار فرهنگ غنی و قشنگ و قدیمی مون باشن...و دلتنگ میشم که چرا من از اون آدما نیستم!

من کُردم،ولی زیاد بلد نیستم کُردی حرف بزنم؛چه برسه به این که به بچه ام هم یاد بدم! گاهی وقت ها هم که کُردی حرف زدم،اونقدر ازم ایراد گرفتن(صرف و نحو و لهجه و تلفظ و...!)که اعتماد به نفسم رو در این مورد،از دست دادم!

حس عجیب،مبهم و زیبایی دارم وقتی می بینم یا توی ذهنم تصور می کنم،که یه مادر کُرد،با زبان مادری که هزاران سال قدمت داره،لالایی هایی رو که نسل به نسل و سینه به سینه بهش منتقل شده،توی گوش جگر گوشه اش،زمزمه می کنه و بهش"اصیل"بودن و "ایرانی"بودن رو یاد میده...انگار که این نغمه ها و لالایی ها و واژه ها،با پوست و گوشت و خون اون بچه عجین میشه و اونو وارث این همه شکوه و تاریخ و تمدن میکنه...انگار پیام همه ی اجدادش رو بهش منتقل میکنه...خیلی حس عجیبیه...دلم میخواد همه ی هم شهری هام،به قومیت و زبان و فرهنگ و اصالتشون افتخار کنن...افتخار کنن که کُرد هستن و کُردی حرف می زنن...افتخار کنن که لباس کُردی بپوشن...نه اینکه فارسی رو بدون لهجه حرف زدن بشه بزرگترین سربلندی زندگیشون!!! یا مثلا" هر جا که میرن،کرمانشاهی بودنشون رو انکار کنن و ته دلشون فکر کنن که چه کار خوبی کردن!!!

خیلی برام سخته که شاهد مرگ یه تمدن چند هزار ساله باشم...انگار شاهد پایمال شدن خون میلیونها انسانم...انگار شاهد فراموش شدن لحظه لحظه ی زندگی آدمایی ام که اگه خاطرات و آثارشون از بین بره،انگار هرگز زندگی نکردن...هرگز نبودن...هرگز آفریده نشدن!!! و این یه فاجعه است...

برگردیم به امیرمحمد کوچولو!

خونه ی مادربزرگش قدیمی بود،با سقف تیر و چوبی...ولی نه سوسک داشت و نه مارمولک! خیلی خونه ی تمیزی داره...مثه دسته ی گل! من جایزه میدم به هر کسی که بتونه روی فرشش یه ذره آشغال یا حتی گرد و غبار پیدا کنه!!!

حتی جارو برقی قدرتمند! خونه ی ما هم نمی تونه اونقدر فرشها رو تمیز کنه!!!

و حیاط خونه شون که به سبک قدیما،اندرونی و بیرونی داشت...

آدم توی بعضی خونه ها،هر چقدر هم که ساده باشن،آرامش و عشق رو احساس میکنه...

http://www.upsara.com/images/d405ckb7f0f7txiz3a.jpg



ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان 1394 ساعت 07:21 ب.ظ توسط Gelareh | نظرات()



پاییزی...

راهی جز سقوط ندارد برگ پاییزی
وقتی می داند درخت ؛
 عشق برگ تازه ای در سر دارد....


http://irannaz.com/user_files/image/image8/0.907387001292043296_irannaz_com.jpg



ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان 1394 ساعت 07:20 ب.ظ توسط Gelareh | نظرات()



دیگر زندگی نمی کنم !



نشانی ام عوض نشده

هنوز در همین خانه ام…!

فقط دیگر…

زندگی نمی کنم !




ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان 1394 ساعت 07:19 ب.ظ توسط Gelareh | نظرات()



گنجشک های آواره...

 

 

تازه داشتم خدا رو شکر می کردم که کلی گنجشک ناز و مامانی،همدم تنهایی هام هستن با سر و صداشون،با کارهای جالب شون،منو سر گرم می کنن...!

درخت تاکی که تا پشت پنجره ی اتاق من قد کشیده،آپارتمان صدها گنجشک شیطون و بامزه بود...که من گاهی،چند دقیقه می نشستم و نگاهشون می کردم و سیر نمی شدم...

شبها هم یهویی با صداهای ناگهانی که از خودشون در می آوردن،سکوت شبم رو به هم می زدن و غصه هامو به اندازه ی یه لبخند،ازم دور میکردن...

خوشحال بودم که پنجره ی اتاقم رو به یه منظره ی قشنگ باز میشه...رو به کوه و درخت سر سبز انگور و گنجشک ها و یاکریم ها...حتی این یاکریم ها توی مغازه ی پدرم و یکی از درخت های توت هم لونه ساخته بودن...و غروب آفتابی که گاهی قسمتی از اون رو می تونستم از پنجره ببینم...چه زندان قشنگی!!!

ولی حالا که پدرم شاخه های تاک رو هرس کرده،تاک من،دیگه قشنگ نیست؛دیگه با نگاه کردنش،روحم تازه نمیشه...گنجشک ها،آواره شدن...

شاید رفتن پیش گنجشکهای کوچه پشتی و با اونا زندگی می کنن...ولی،من غمگینم که دیگه پیش من نیستن...و من،تنهاتر شدم...


پ.ن: الان یادم اومد که دیشب خواب دیدم اتاقم پر از گنجشک های ریز و درشت بود...همه جا بودن...و جالب اینجاست که پرواز نمی کردن! فقط چسبیده بودن به همه چیز!!! شاید دلشون نمی خواست از پیش من برن...






ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان 1394 ساعت 07:18 ب.ظ توسط Gelareh | نظرات()



دوباره زندگی...



دقیقا" یک سال پیش...
دقیقا" یک سال بعد...
نفس هایم تنگ و سنگین اند...
اما تو را سپاس،که "هستند"...که هستم...
فرصتی دوباره...
کاش لایقش باشم این دوباره بودن و دوباره زیستن را...
جشن می گیرم لحظه ای را که از همه بریدم و تنها و تنها،تو را داشتم...
تنها به تو امید بستم...تنها تو را پرستیدم و تنها از تو یاری جستم...
جشن می گیرم قدر دانستن محبت خونی و خانوادگی را...
که قلب مان برای هم می تپد،حتی اگر گاهی...
جشن می گیرم ندانستن لیاقتی را که در من دیدی،و کاش سزاوارش باشم...





به پهلو می خوابم


و پاهایم را در شکم جمع می کنم.

جنین گونه!

با این امید که فردا،

با طلوع آفتاب،

متولد شوم...

اما در عجبم!

که 21 سال است

بستر،

مرا آبستن است،

و من،

گستاخانه،

نه سقط می شوم،

نه متولد...!



ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان 1394 ساعت 07:16 ب.ظ توسط Gelareh | نظرات()



جامعه ی عجیب ما...!

یادمه تا همین چند سال پیش که من هنوز بچه بودم،آرایش کردن،مال بزرگترهامون بود...خانومای متاهل...مادر و خاله و عمه و...اونم اکثرا" برای عروسی و مهمونی های خاص...ولی حالا...! دختر 10-12 ساله هم زیر ابرو بر میداره و آرایش میکنه!!! اونم از همون آرایش ها که قدیما،فقط مال "عروس" بود!!!


آرایش آن چنانی و شینیون زیر روسری...!!! اونم واسه یه خرید رفتن ساده...! بحث کردن درباره ی دلایل و عواقب و خوب و بد بودنش،خیلی مفصله...ولی من بیشتر به این فکر می کنم که توی چند سال،چه اتفاق هایی افتاده که جامعه مون اینقدر عوض شده؟؟؟ چی می تونه به این سرعت،همه چی رو تغییر بده؟؟؟ خودمون،یا فراماسونرها یا...؟؟؟

اصلا" کسایی که ادعای دفاع از حقوق زنان دارن،چرا گله نمی کنن که یه جبر اجتماعی نامحسوس وجود داره که از زن،فقط "زیبایی" میخواد...یعنی تمام ارزش یه زن،به زیبا بودنشه؟؟؟؟؟؟؟ شخصیت و وجود و تفکر اون هیچ ارزشی نداره؟؟؟


پ.ن1: توی اتوبوس،توی قسمت زنانه،جا هست؛بعد خانومه میره توی قسمت مردونه میشینه!!! آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن2: پسره با موبایلش،مزاحم مردم میشه،وقتی می خواد با دوستش خداحافظی کنه،میگه:"یا علی...!!!"

پ.ن3: ادامه ی مطلب لطفا"...





ایران رتبه اول استفاده از لوازم آرایش!








ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان 1394 ساعت 07:14 ب.ظ توسط Gelareh | نظرات()



گاه می رویم تا برسیم...





گاه می رویم تا برسیم.
کجایش را نمی ‌دانیم.
فقط می‌ رویم تا برسیم ...

بی خبر از آنکه همیشه رفتن راه رسیدن نیست.
گاه برای رسیدن باید نرفت، باید ایستاد و نگریست.
باید دید، شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت کند.
باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده ...

گاه رسیده ای و نمی‌ دانی
و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای
مهم رسیدن نیست، مهم آغاز است
که گاهی هیچ روی نمی دهد
و گاهی می شود بدون آنکه خواسته باشی!

پدرم می گفت تصمیم نگیر!
و اگر گرفتی آغاز را به تأخیر انداختن، نرسیدن است
اما گاهی آغاز نکردنِ یک مسیر بهترین راه رسیدن است

گاه حتی لازم است بعد از نمازت بنشینی و فکر کنی،
ببینی که ورای باورهایت چیست؟
ترس یا اشتیاق یا حقیقت؟

گاهی هم درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی و غذا بدهی؛
ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟

یا پای کامپیوترت نباشی، گوگل و یاهو و فلان را بی‌خیال شوی
با خانواده ات دور هم بنشینید، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و
ببینی زندگی فقط همین صفحه نمایش و فضای مجازی نیست ...

شاید هم بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی
در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟

لازم است گاهی عیسی باشی
گاهی ایوب باشی
و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آیی و
از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و با خود بگویی:
سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم ...
آیا ارزشش را داشت؟

سپس کم کم یاد می ‌گیری
که حتی نور خورشید هم سوزاننده است اگر زیاد آفتاب بگیری
می آموزی که باید در باغ خود گل پرورش دهی
نه آنکه منتظر کسی باشی تا برایت گلی بیاورد.
یاد می ‌گیری که می‌ توانی تحمل کنی که در خداحافظی محکم باشی
و یاد می گیری که بیش از آنکه تصور می کردی خودت و عمرت ارزش دارد...





ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان 1394 ساعت 07:12 ب.ظ توسط Gelareh | نظرات()



مطلب رمز دار : آنچه ما می خوانیــــــــــــم!

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان 1394 ساعت 07:10 ب.ظ توسط Gelareh | نظرات()



.: تعداد کل صفحات 3 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ]